پویایی تمدنهای پدیده چند فرهنگی جدید

پدیده چندفرهنگیو پویایی تمدنهای جدید

پاول کلاوال استاد دانشگاه سوربن پاریس در این مقاله به بررسی ویژگیهای پدیده چندگانگی فرهنگی در دنیای معاصر می پردازد. او نخست می  کوشد تعریفی از فرهنگ ارائه کند و نقش رسانه چه در شکل مکتوب و چه تصویری را در گذشته و حال با هم مقایسه کند. به نظر او در گذشته بعضی فرهنگ  ها متن  گرا بودند و بعضی دیگر شفاهی. این دوگانگی در زمان حال به شکل فرهنگ توده و فرهنگ تخصصی درآمده است. او همین طور به رابطه مفهوم فرهگ و مفهوم تمدن می  پردازد و نشان می  دهد که اندیشه  های دینی استعلایی در تفوق فرهنگی بعضی ملل بر دیگران نقش داشته  اند. اندیشه غربی نیز از تعامل دین و سیاست تمدنی برساخته است که درگذشته بر توسعه مادی تاکید داشت اما حالا به تکثر و تنوع فرهنگی گرایش دارد.
***
موقعیتهای چندفرهنگی، در تاریخ جهان، پدیدهای نوظهور نیست. پس از دوره باستان، در خاورمیانه و مدیترانه، چندین گونه فرهنگ با یکدیگر، چه در مناطق روستایی و چه در مناطق شهری، همزیستی داشته‌اند. از زمان اسکندر کبیر، یونانیان متمدن و فرهیخته بر جماعتهای فرودستی، از مصر گرفته تا آسیای مرکزی و هند شمالی، غلبه داشتند که در زبان، دین و سنتهای فرهنگی بسیار متنوع بودند. غلبه رومیها تغییر چندانی در این ساختار به وجود نیاورد. با ظهور اسلام، دین و زبان گروههای حاکم تغییر کرد اما آن معرق فرهنگی(Cultural Mosaic) از دست نرفت. از دوره باستان، آوارگیهای قومی(Diaspora) تأثیر مهمی در حیات دینی و اقتصادی امپراطوریها و سلسلههای اصلی داشت. با این همه، شاخصهای فراوانی، موقعیتهای چندفرهنگی معاصر را از انواع سابق خود متمایز میکند. فرآیند جهانی شدن که در عصر اکتشافات شروع شد، در نیمه دوم قرن بیستم به نحو شگفت‌انگیزی، با وجود فناوریهای جدید حمل و نقل سریع و ارتباط از راه دور سرعت گرفت. به دلیل افزایش رفتو آمدی که ناشی از سفرهای هوایی است، مردم در نقاط دورافتاده شیوههای جدیدی از زندگی را در اثر تماس با توریستها درمییابند. مهاجرتهای بینالمللی گسترش یافته و شمار فزایندهای از گروههای خارجی در شهرهای بزرگ توسعهیافته یا در حال توسعه اقامت دارند. امکانات جدید ارتباط از راه دور، تماس مهاجران با موطنشان را آسان کرده است؛ این امر به فرهنگآنها فرصت بیشتری برای بقا میدهد. علاوه بر این، موقعیتهای چندفرهنگی جدید از انواع سابق آن تفکیک میشوند به علت رشد گونهای جدید از ایدئولوژی: چندفرهنگباوری. در گذشته، طبقه حاکم موقعیتهای چندفرهنگی را تحمل میکرد اما هدف کلی این بود که گروهای اقلیت در جریان غالب فرهنگادغام شوند. برای درک مسائل امروز، بررسی پویایی تمدنهای جدید و دریافتن دلیل اینکه چندفرهنگباروی پاسخی است به پدیدار شدن ساختارهای منطقهای فرهنگامری بایسته است.

فرهنگ هاواقعیتی پویا هستند
ذات پویای فرهنگها

فرهنگ واقعیتی ایستا نیست بلکه پویا است(claval, 1955). در نیمه نخست قرن بیستم، انسانشناسها، فرهنگ را واقعیتهایی زَبَرارگانیک(Superorganic) در نظر میگرفتند، واقعیتی که به تکتک اعضای یک جامعه تحمیل میشد. امروزه فرهنگبه عنوان نتیجه فرآیند پیچیدهای از دستبهدست شدن عادات و آگاهیهاینسلپیشین و بهرهبرداری از تجربه شخصی در نظر گرفته میشود: از آنجایی که هرکسی در معرض مجموعه متفاوتی از مدلها قرار میگیرد و روند زندگی متفاوتی دارد، آنچه او فرا میگیرد دقیقاً همسان نیست با آنچه دیگران برای خود درونی میکنند. از این منظر، فرهنگبه صورت مجموعه پیچیدهای از عادات، رفتارها، مهارتها، آگاهیها، باورها و ارزشها پدیدار میشود. فرهنگ واقعیتی تغییرپذیر است: هرکسی برای سر و کار داشتن با محیطی که تکامل مییابد دائماً در حال بازتفسیر دریافتها و تجربهها است. معنایی که به اعتقادات اساسی داده شده است بسته به هر فرد تغییر میکند و برای هر انسانی بسته به سن و تجربه گذشتهاش فرق دارد.
فرهنگ پیوندهای محکمی میان گذشته فردی و جمعی برقرار میکند، چرا که بخش عمدهای از آن میراث گذشته است. فرهنگ گشاینده چشماندازهایی به سوی آینده است چرا که دربردارنده ارزشها و افقانتظاراتی است که هرکس بر اساس برخوردها و الگوبرداری از جامعه خود انتخاب میکند. اعضای یک گروه، به این علت که فرهنگ آنها میراثی است که به آنها رسیده، در کل، رفتارها، رجحانها و ارزشهای مشابهی دارند. از آنجایی که هر فرد مسئول بنا کردن افق انتظار خودش است، آشفتگی همواره یکی از ابعاد حاضر در حوزههای فرهنگی است.
شیوههایی وجود دارد که از انشعاب و اختلاف افراطی افقها و جهات انتخابی اعضای گروه جلوگیری میکند. در این میان مخصوصاً دو شیوه مهم هستند: 1. ارزشهای فرهنگی فرآیندی گزینشی را از سر میگذرانند: همه شاخصهای جدید، در همان زمانی که مطرح میشوند مقبول واقع نمیشوند؛ چرا که معمولاً با اصول اخلاقی، دینی و فلسفی گنجانده شده در دریافتها و باورهای مردم مغایرهاند. 2. انسانها هیچگاه منزوی نیستند؛ آنها در گروهها زندگیمیکنند. تصویر آنها برای دیگران، و ادراک آنها از افرادی که متعلق به یک گروه یا خارج از آن گروه اند، مقوم عنصری کلیدی در آن تصوری است که از خود ایجاد میکنند. هویتنقش قطعیای در پویایی فرهنگ بازی میکند، برخی از گونههای تکامل را محدود و از برخی دیگر جانبداری میکند.  زمانی که افقهای انتظار تحلیل میروند و اختلاف و تفرقه را به صحنه اجتماع میآورند، ارزشها و هویتها تا حدی موجب دوام فرهنگها میشوند.
عوامل کلیدی در شکل فرهنگها
فرهنگ ها در اثر دست به دست شدن رفتارها، عادات، مهارتها، آگاهیها، باورها و ارزشها از فردی به فرد دیگر و از نسلی به نسل دیگر به وجود آمدهاند. فرهنگها به شیوهها و راه های ارتباطی که گروهها استفاده میکنند متکی هستند(هlaval, 1995; Goody, 1993). انتقال و ارزیابی مجدد فرهنگها میتواند نتیجه مشاهده مستقیم یا نقل و انتقالات شفاهی باشد؛ دستکم ممکن است این اطلاعات تا حدی با کلمات مکتوب منتقل شدهباشد. در زمان حاضر، ارتباط از راه دور در حال توسعه است. ارتباط مستقیم چشمدرچشم در انتقال ایما، عادات و مهارتها بسیار مهم است. فضایی که این فرآیند در آن اتفاق میافتد بسیار محدود است؛ در بیشترین حالت ده یا بیست متر. انسانها در این فضا مدام در حال حرکت‌ اند اما تا زمانی که جوامع تنها متکی به شفاهیات و رفتارها و ارزشها باشند، به حوزههای محلی کوچک محدود اند. از آنجایی که پیام[ی شفاهی] به خاطراتی عینی تبدیل نمیشود، فرهنگهای شفاهی بهدشواری میتوانند مجموعهای از دانش نظریفراهم کنند. کلمات مکتوب فضای وسیعتری دارند. آنها برای انتقال اطلاعات، باورها و ارزشها کاملاً کفایت میکنند اما همچنان برای نقل ایما و عادات با محدویت روبهرو هستند. به دلیل شکل عینی که کلمات دارند به فرآیندهای فرهنگی نمایی متراکم و انبوه میدهند. ارتباط از راه دور محدوده وسیع کلمات مکتوب و مزیتهای شفاهیات و تقلید مستقیم را با یکدیگر ترکیب میکند.

فرهنگهای فرومایه و والا
محتوای فرهنگبسته به اینکه به چه شیوهای از ارتباط متكی است فرق میکند. در گذشته میان فرهنگهای فرومایه و والا تمایز وجود داشت. فرهنگهای فرومایه متکی به شفاهیات و تقلید و مستقیم بودند. این فرهنگها میان گروههای تکافتاده، با بررسی سنتی انسان‌نگاران یا اعضای عالی‌رتبه جوامع تاریخی منتشر میشد. آنها معمولاً با جنبههای مادی زندگی، فعالیتهای تولیدی یا محلی و قوانین رفتار اجتماعی سر و کار داشتند. اکثر این گروهها مذاهب مشرکانه(Polytheist) و زنده‌انگارانه(Animist) داشتند. فرهنگهای فرومایه در هر منطقه با منطقه دیگر به نحو چشمگیری تفاوت دارند زیرا شیوههای ارتباطی آنها تنها منطقه محدودی را پوشش میدهد.
فرهنگهای والا اکثراً متکی بر نوشتار بودند. برخی از فرهنگهای شفاهی به منظور حفاظت بیشتر از خاطرات، متخصصانی مثل رامش گران را به مکتوب‌کردن گماردند. در هر صورت شکوفایی فرهنگهای والا بعد از مرسوم شدن نوشتن اتفاق افتاد. محتوای این فرهنگها از فرهنگهای فرومایه متفاوت بود: آنها فاقد جنبههای روزمره زندگی، چه زندگی حرفهای و چه زندگی خانوادگی بودند. در حوزه زندگی اجتماعی این فرهنگها بیشتر به قوانین اهمیت میدادند تا رسم و رسوم و عادات. باورهای دینی نقشی محوری در این فرهنگها داشتند. آنها نسبت به پیشرفت فعالیتهای ذهنی، ادبیات، هنر و علم گشوده بودند. فرهنگهای والا اغلب در مناطق گستردهای ویژگیهای مشابه داشتند، به این سبب که بر اساس نوشتار بودند؛ ابزار ارتباطی‌ای که برد وسیعی داشت.
مشخصاً میان فرهنگهای والا و فرومایه در یک منطقه روابطی وجود داشت. طبقات فرهنگ والا تلاش میکردند که شیوه باورها و سیستم دینی خود را به فرهنگهای محلی فرومایه تحمیل کنند. این فرآیند به غایت دشوار بود: بخش فرودست اجتماع در مقابل این گونه از بدعت مقاومت میکرد، مخصوصا در نواحی روستایی که روستانشینان(Peasant) آن نسبت به شهرنشینان تا مدت طولانیتری بر آیینهای بت‌پرستی(Pagan) بودند(Peasant  و Pagan  از یک ریشه لاتین‌اند).  تمایز فرهنگهای والا و فرودست، حتی با در نظر گرفتن عدم همزمانی دقیق، موازی بود با شکلگیری ساختارهای طبقاتی. در زمان جنگ و تاخت و تاز، زبان و اصل و نسب طبقات بالاتر اجتماع و همواره با زبان و اصل و نسب طبقات پایینتر یکی نبود. این نخستین شکل از چندفرهنگگونگی بود.

فرهنگهای توده‌ای و فرهنگ‌های تخصصی و تکنیکی
در قرن بیستم تقسیمبندی دوگانهای برای آن تمایز کهنه میان فرهنگهای والا و فرودست وضع شده است: تمایز میان فرهنگهای توده‌ای و فرهنگهای تخصصی و تکنیکی. به سبب گسترش نقش رادیو، تلویزیون و سینما انتقالایما و رفتارها و مهارتها از طریق رویارویی مستقیم و ارتباطهای شفاهی متوقف و به حوزههای کوچکی محدود شد. فرهنگهای فرومایه گذشته، جایشان را با فرهنگهای توده‌ای عوض کردهاند. محتوای این دو با یکدیگر متفاوت است: فرهنگهای توده‌ای بیش از اینکه بر فعالیتهای تولیدی و کار متمرکز باشند بر مصرف و تفریح متمرکز اند. همزمان، فرهنگهای والا نیز تغییر کردهاند. آنها نسبت به گذشته، سهم بیشتری را به اطلاعات علمی و تکنیکها اختصاص دادهاند برعكس فضای کمتری را به بلاغت، فلسفه یا دین. امروزه، با وجود شبکه اینترنتی، برای افراد دسترسی به روش‎‎شناسیها، فناوری‌ها و شیوههای جدید میسر است. فرهنگهای تخصصی و تکنیکی آن نقشی را ندارند که در گذشته فرهنگهای والا در زمینه مناسبات اجتماعی و اخلاقی داشتند. آنها در خدمت کل جامعه هستند و تمایلی به حاکمیت در یک جامعه ندارند. در حوزه فرهنگ، این زوج تازهظهورِ فرهنگهای توده‌ای/ تکنیکی ترجمانی از فرآیند جهانی شدن هستند.

فرهنگ و تمدن
فرهنگ ابزار مناسبی است برای توصیف مجموعه مهارتها، رفتارها، آگاهیها و باورهایی که جوامع از آنها استفاده میکنند به منظور تسلط بر محیط و سامان دادن به رفتارهای متقابل انسانی. هنگامی که بخشهنجاری و دینی، و نقش هویتساز فرهنگرا بررسی میکنیم، همزمان رفتارها و تکنیکهای ناهماهنگی را درمییابیم که به سیستمهایی خودانگیخته تبدیل شدهاند. برای سر و کار داشتن با وجه فرهنگی زندگی اجتماعی مفهوم دیگری را نیز باید در نظر گرفت: تمدن. استفاده از این کلمه در قرن هجدهم معمول شد(برای اولین بار در کتابهای تاریخی فرانسه در 1732 ظاهر شد، معنای امروزین آن توسط میرابو سال 1754 توضیح داده شد). اغلب فرهنگ و تمدن به عنوان دو اصطلاح مربوط به یک مفهوم در نظر گرفته میشوند. ژوئل بنمیسن(Joel Bonnemaison) اینطور توضیح میدهد: «مردم معمولاً گمان میکنند فرهنگ و تمدن در مقیاس متفاوت اند و ذاتاً اموری متمایز ندارند. تمدن معنایی وسیعتر و مقیاسی بزرگتر از فرهنگ دارد. تمدنها ماهیتاً "عظیم" هستند، فرهنگها را در برمیگیرند و اغلب حوزههای پهناور و مشخصی را با نوعی رسالت جهانی پوشش میدهند. (Bonnemaison, 2001, p. 86).

جوامع محوری و ظهور تمدنها
توضیح بنمیسن سودمند است و بر این حقیقت صحه میگذارد که تمدنها در کل در بردارنده چندین فرهنگ هستند اما فراتر از این نمیرود. بیست سال پیش از این ان. اس. آیزنشتات(N. S Eisenstadt) تأمل درخشانی بر این مسأله داشت(Eisenstadt, 1982; 1983; 1986). او نشان داد که چطور ظهور تمدنها به تفاوت فرهنگهای والا و فرومایه مربوط است.
در اولین هزاره پیش از میلاد، جوامع کشاورزی خاورمیانه، هند و چین به لحاظ اجتماعی کاملاً از یکدیگر متمایز بودند. بخشی از جمعیت این جوامع در شهرها زندگی میکردند. آنها صاحب نیروی نظامی مستحکمی بودند. دولتها با اشکال پیچیدهای از سازمانهای سیاسی وجود داشتند. اختیارات پادشاه یا امپراطور معمولاً متکی بر بنیادهای مذهبی بود. در همین دوره، به ویژه حدود 500  ق.م شکلهای جدیدی از دین و باورهای فلسفی به صورت مستقل در فلسطین، ایران، یونان، هند یا چین ظاهر شد: یهودیت در فلسطین، دین زرتشتی در ایران، بودیسم در هند، کنفوسیوسیسم و تائوئیسم در چین، متافیزیک خرد در یونان. این جنبشها هر کدام با ویژگیهای منحصربهفردی از انواع دیگر متمایز میشدند اما چشمانداز مشترکی داشتند. ادیان روح‌انگارانه مبتنی بر زمانی دور و دراز بودند و به گذشتهای باور داشتند که در آن همه چیز واضح بوده است: نیرویی که در پس همه اجسام و هستی است و در پناه آن همه چیز را می‌توان دریافت. در حال حاضر این ادیان دیگر خود را مستقیماً مطرح نمیکنند اما در واقعیتهایی که توضیح دادهاند ماندگار شده‌اند. به سبب ابداع کلمات مکتوب، ادیان دیگر بر مبناهای جدیدی ساخته میشدند؛ مبناهایی مثل الهام یا عقلانیت. اساس زندگی دینی تغییر کرد: در عوض درون‌ماندگار(Immanent) بودن، استعلایی(Transcendent) شدند.  این امر به فرهنگهای والای جوامع محوری وجهی جدید بخشید: به دلیل وجه استعلایی که این ادیان داشتند، ادیان یا باورهای فلسفیشان دنیا را آن گونه که بوده است شرح نمیداد، این ادیان نشان میدادند که جهان چگونه میبایست تغییر کند. پویایی فرهنگهای والا، به پویایی دستآوردهای فردی و پیشرفت بدل شد. زندگی دینی در جهت بهبود روابط انسان با محیط و زندگی اجتماعی محدود شد. از انسانها خواسته میشد خودشان را تغییر دهند تا در دنیای دیگر موقعیت بهتری نصیبشان شود. این به معنای آن نیز بود که آنها باید این دنیا را تغییر دهند.
به دلیل بنیادهای استعلایی این ادیان، بسیاری از جوامع محوری، وجهی جهان‌شمول به خود دادند. برخی از آنها به خدای واحد اعتقاد دارند و برخی دیگر باورهای اخلاقی کلی طرح میکنند. این تکامل در بعد سیاسی نیز آثار مهمی دارد. زیرا سیاستهای توسعهطلبانه را مشروع میکند با این استدلال که اگر ارزشها عمومی هستند چرا نباید آنها را بر همه دنیا حاکم کرد؟
به دلیل پویایی دستاوردهای فردی و خارج از حد انتظار ادبیات، هنر و موسیقی پیشرفت کرد و نهایتاً توانست به حدی از خودبسندگی و استقلال از قلمرو دینی برسد. تئوری جوامع محوری به‌تمامی با شکلگیری ساختار امپراطوری‌ها جور درنمیآید: آیزنشتات بهخوبی میدانست تفسیر او شامل جامعه ژاپنی نمی‌شود و تمدنهای پیشـکلمبیایی را بهدشواری میتوان جوامعی محوری محسوب کرد. با این همه مدل او به حد کفایت نشاندهنده این است که واقعیتهای قاره باستانی وسیله مناسبی هستند برای درک پویایی تمدنهای باستانی.
به دلیل ابعاد محوری این جوامع، تمدنهای تاریخی دو مشخصه مهم دارند:
1. فرهنگهای والای این تمدن‎‎ها دست کم میتوانستند فرهنگهای فرودست مجاورشان را تغییردهند: ایده آخرت استعلایی از زمانی پایدار شد که نتوانست مثل سیستمهای درون‌ماندگار گذشته در مناطق محلی و مسائل اجتماعی مؤثر باشد. همزمان برای بسیاری از افراد سیستمهای استعلایی به دلیل جهان‌شمولبودنش جالب بود. در نتیجه انواع بسیاری از یکتاپرستی گسترش یافت.
2. جوامع محوری به دلیل داشتن عقاید استعلایی میتوانستند فرهنگ مناطقی را که بر آن مسلط بودند تغییر دهند. زمانی که این سرزمینها نتوانسته بودند عقاید استعلایی خود را توسعه دهند، برتری فرهنگ گروه غالب توسط اکثریت پذیرفته میشد. بنابرین امکان گسترش این ادیان به گونههایی از قدرتها مشروعیت بخشید. در هرجا که فاتحان با یک سیستم دیگر استعلایی روبهرو میشدند، گونهای از همزیستی حاصل میشد. این امر برای افرادی که دینهایی مبتنی بر کتاب داشتند از طریق آشنایی با حقوق خود برای عملی کردن ایمان شان و پذیرش حاکمیت سیاسی فاتحان صورت می‌پذیرفت. این قضیه نوع دوم چندفرهنگگونگی را به وجود آورد که از اولین هزاره پیش از میلاد نقش مهمی در خاورمیانه و مدیترانه داشت.

تمدنهای غربی
تمدنهای غربی تاریخ دور و درازی دارند با ریشههای دینی‌شان در فلسطین و با سابقه‌ای که‌ در روم و یونان باستان در حوزه متافیزیک، فلسفه و سازمانهای سیاسیـاجتماعی دارند. از زمان امپراطور کنستانتین مبنای ادیان این منطقه مسحیت بوده است. در هرصورت جوامع غربی در سده‌های میانی در مسیر شاهراههای اصلی شکل گرفتند. به دلیل اختلاف میان امپراطوری رومـژرمانی و پاپ، قدرت سیاسی و زندگی مذهبی حداقل تا حدی از یکدیگر تفکیک شد. حتی اگر پادشاه یا امپراطور مسیحی بود و کشورش را بر اساس عقاید مذهبیاش اداره میکرد، همچنان از پاپ دوری میجست. برعکس، زندگی مذهبی خارج از کنترل دولت بود. از زمان رنسانس، این موقعیت راه را برای جهتگیریهای جدید گشود. با پیدایش کلیساهای پروتستان یكرنگی مذهبی از میان رفت. پادشاهان، برخی از رعیتها را به دلیل عقاید مذهبیشان تحت تعقیب قرار میدادند. پیشرفت فکری جدیدی مبنی بر داشتن حق اتوریته سیاسی و اشکال جدیدی از سیستم