نظریه ابن خلدون درباره انحطاط تمدن ها

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

تمدن شناسی و تحلیل و بررسی اوج و سقوط تمدن ها یکی از مباحث پر دامنه و بحث برانگیزی است که صاحب نظران متعددی به آن پرداخته اند. در این میان بحث زوال و اضمحلال تمدن غرب که هم اکنون تمدن مسلط جهانی به شمار می رود، از سال ها و حتی دهه های پیش مطرح شده است. این موضوع به ویژه پس از سقوط اتحاد شوروی و به تاریخ پیوستن مکتب و نظام کمونیست، صورت جدی تری به خود گرفته و برخی از صاحب نظران زوال و سقوط نظام سرمایه داری و تمدن مبتنی بر آن را مطرح کرده اند. هم اکنون با ظهور جنبش وال استریت که اساس نظام سرمایه داری را هدف قرار داد دوباره بحث فروپاشی این نظام و در نتیجه سقوط تمدن غرب را به میان آورده است.البته باید در این باره با احتیاط و تامل سخن گفت و فارغ از جنجال های سیاسی به تحلیل و بررسی نشست، به همین خاطر در گفت وگوی حاضر که با دکتر محسن سلیم مدیر گروه تاریخ دانشگاه آزاد شاهرود انجام شده است، ابتدا معنا و مفهوم تمدن، پیشینه و تفاوت آن با فرهنگ و سپس روند شکل گیری یک تمدن و نشانه های انحطاط تمدن ها به اختصار مورد بررسی قرار گرفته و دیدگاه ابن خلدون دانشمند برجسته اسلامی در این باره بیان شده است.

تعریف تمدن چیست و آیا تمدن و فرهنگ با یکدیگر تفاوت دارند؟

تمدن در لغت از واژه عربی «مدینه» به معنی شهر و در زبان های لاتین از کلمه Civis یعنی رهایی از بدویت اخذ شده است. این لغت با کلمه Civilas به مفهوم حسن معاشرت نیز هم خانواده است. چنین واژگانی نشانگر آن است که بین تمدن و یکجانشینی و در نهایت ایجاد نظم و قواعد ثابت زندگی و مناسبات خردمندانه رابطه تنگاتنگی است. لذا تمدن نظمی اجتماعی است که باعث خلاقیت فرهنگی می شود و البته با تعریف تمدن در حوزه علوم اجتماعی، این فرآیند از استمرار و خصایص زندگی بشر حکایت می کند. به عبارت دیگر تمدن یعنی مجموعه نهادهای اجتماعی، شرایط و روابط اقتصادی، نظام دینی، سنن ادبی و هنری، در یک جامعه تطور یافته که مردمانش با هدفی کمال جویانه در یک جا ساکن شده اند یا در تعریفی دیگر تمدن مجموعه مختلطی از پدیده های اجتماعی با خصلت قابل انتقال و مشترک برای همه جوامع است و یا مجموعه خصایص مشترک همه تمدن ها با مفهوم مذکور، در برابر حالت وحشیانه یا بربریت.

اصولا سه دیدگاه اساسی درباره تمدن وجود دارد:

۱ - دیدگاهی که آن را شکلی از فرهنگ می داند و در چهارچوبه آن سه وجه قابل تشخیص است: الف - نظریه ای که معتقد است: تمدن و فرهنگ مترادف یکدیگرند ب - دیدگاه مبتنی بر این باور که: تمدن همان فرهنگ است، تمدن و فرهنگ یکسانند، اما فرهنگ پیچیده تر و دارای عناصر رویت پذیر است ج - نظریه مبتنی بر تشابه تمدن و فرهنگ؛ با این تذکر که فرهنگ چون از نظر کیفی دارای عناصر عالی تری است، پیشرفته تر از تمدن است.

۲ - دیدگاهی که تمدن را به کلی جدا از فرهنگ می داند و آن را خلاقیتی انسانی برمی شمارد؛ با این وجه که تمدن خصلتی کلی و جهانی دارد و متضمن شهرنشینی است. ۳ - دیدگاهی که در آن تمدن معنایی بس فراگیر دارد و علاوه بر علوم وفنون، پدیده های دیگر را نیز شامل می شود. شایان ذکر است که تا پیش از سده ۱۹ میلادی، در فرانسه، روشنفکران تمدن و فرهنگ را به یک معنا و بر پایه برداشت نظری از مسائلی چون : آداب، حسن معاشرت و شاخص های اجتماعی در نظر می گرفتند و تعریف می کردند؛ اما در آلمان محققان علوم انسانی تمدن را برابر فرهنگ معنا و آن را نوعی فضای فکری پویا در جامعه شهری قلمداد کردند. با این همه، تمدن و فرهنگ دو متغیر وابسته به هم هستند که یکدیگر را کامل می کنند و هر دو با جغرافیا، تفکر، روحیه و دیگر ویژگی های هر جامعه یکجانشین ارتباط نزدیک دارند.

لذا گرچه برخی محققان تمدن را مجموعه چند فرهنگ می دانند و برعکس برخی دیگر می گویند فرهنگ کوشش جامعه برای رسیدن به یک شخصیت در قالب یک تمدن است، لیکن تمدن و فرهنگ مکمل هم، زیرمجموعه هم و تاثیرپذیر از یکدیگرند. در حقیقت، آن چه درست تر به نظر می آید، این است که تمدن یعنی خلاقیت و فرهنگ یعنی اندیشه، پس هر دو لازم و ملزوم یکدیگرند، هر چند تعریف آن ها با یکدیگر فرق کند، هر دو تاریخ را می سازند، در نتیجه تاریخ زندگی بشر در حقیقت تاریخ تمدن و فرهنگ انسانی است. به علاوه به یادآوریم که فرهنگ و مدنیت محصول اجماع فکر همه آدمیان و حاصل دستاوردهای خلاقه کلیه جوامع انسانی است؛ پس سخن از برتری یا اولویت یک قوم یا یک ملت نارواست و تردیدی نیست که باوجود سهم مشخص هر ملت در ایجاد فرهنگ و تمدن بشری تقابل و تاثیرپذیری مداوم و اجتناب ناپذیر اندیشه ها و خلاقیت ها مانع از آن خواهد بود که قوم یا تمدنی خود را پیشتاز یا کامل کننده علوم، هنر، ادبیات، اعتقادات و دیگر نمودهای فرهنگ و تمدن جهانی قلمداد کند. می توان گفت دو واژه فرهنگ و تمدن در راستای هم هستند و تضادی با هم ندارند.

از چه زمانی موضوع تمدن در میان اندیشمندان مطرح و مورد بحث و گفت وگو واقع شد؟

- اگر چه از صدها سال پیش، نویسندگان بسیاری چه در جهان اسلام و چه در غرب، به مسئله تمدن ها توجه داشته اند، اما به ظاهر از حدود ۱۸۳۵ واژه Civilization با معنای مجازی حسن معاشرت وارد فرهنگ نامه های کشورهای انگلوساکسون شد و از سوی اندیشمندان انگلیسی و فرانسوی به کار رفت؛ ولی در حوزه گفتمانی آلمان دو مفهوم فرهنگ و تمدن از همان ابتدا از یکدیگر متمایز انگاشته شد. بدین ترتیب، از نیمه سده ۱۹ بود که فرهنگ معنای علمی تازه ای یافت و جامعه شناس انگلیسی ادوارد تایلر در ۱۸۷۱ در کتاب خود «جوامع اولیه» تعریف روشنی از آن به دست داد. کمی بعد در آلمان الکساندر هومبولت، ژولیوس لیپرت و رولان بارث معنای فرهنگ را از تمدن جدا کردند و اسوالد اشپنگلر با تقسیم بندی تمدن ها در سه مرحله زمانی و آلفرد وبر با تعریف تمدن به کارکرد فنی و عینی و توصیف فرهنگ به کارکرد معنوی، زمینه انفکاک معنایی این دو واژه متشابه و قریب را فراهم کردند.

در همین سال ها، زیگموند فروید، روان شناس اتریشی از منظر مطالعات، تمدن را بررسی کرد و آن را به صورت یک مفهوم جهان شمول در نظر گرفت، بدون آن که تفاوت انواع تمدن های مختلف را در نظر گیرد؛ لذا تمدن را ستمکاره و محرک و باعث نوروز می خواند؛ در حالی که برخی از جامعه شناسان چون کروبر، وبر و یا مورخانی چون توین بی ، ویل دورانت به سیر نزولی تمدن ها و دوره بندی زمانی آن ها همانند زندگی انسان از کودکی تا کهنسالی معتقد بودند.

روند شکل گیری تمدن ها چگونه است؟

- به باور بعضی محققان و نظریه پردازان، تکوین تمدن تابع چند عامل می تواند باشد: ۱ - زمین شناسی: زیرا در فواصل دوران یخچالی زمین بوده است که تمدن ها ظهور کرد. ۲ - جغرافیا: زیرا گرما و سرمای مفرط مانع از توان ساختن و اندیشیدن می شود. مثلا به تعبیر آرنولد توین بی ، مورخ انگلیسی، برای ظهور و بقای هر تمدن چگونگی سازگاری با محیط جغرافیایی یک شرط مهم تلقی می شود و رمز ترقی حقیقی تمدن ها نیز سیر جامعه به سوی اعتلای معنوی است. ۳ - اقتصاد یا همان شرایط برگرفته از لزوم گذار از مراحل زندگی شکارگری به زندگی زراعی و سرمایه داری یا تغییر از توحش به تمدن. این مسئله ای است که خاصه طرفداران مکتب مارکسیستی بدان اذعان دارند.

دیدگاه ابن خلدون درباره انحطاط تمدن ها و نشانه های آن چیست؟

- به نظر ابن خلدون هر تمدن ۳ مرحله اصلی را طی می کند: مرحله پیکار و مبارزه اولیه، مرحله پیدایش خودکامگی و استبداد و سرانجام مرحله تجمل و فساد که پایان تمدن به شمار می رود. او همچنین نماد برجسته تمدن دولت را نیز تابع قانون طبیعی رشد، بلوغ و انحطاط می داند و اذعان می دارد که گذر از ۵ مرحله برای آن محتمل است:

۱ - دوران فتح: در این مرحله، عصبیت استوار بر خویشاوندی و دین در حفظ دولت حیاتی است و فرمانروا موقعیت خویش را بیشتر مدیون احترام داشتن همانند یک رئیس قبیله است تا یک پادشاه.

۲ - دوران خودکامگی: در این دوران، حاکم همه قدرت را به انحصار خویش درمی آورد و خودکامه و عنان گسیخته می شود. همبستگی طبیعی و دین چون به معنای مشارکت قدرت است تحت کنترل درمی آید و در خدمت حاکم به کار گرفته می شود. همبستگی جای خود را به سپاه مزدور و نظام اداری می دهد که خواسته ها و آمال حاکم را تامین می کند.

۳ - دوران اوج قدرت: این مرحله عصر تجمل گرایی و رفاه خواهی است. هزینه های گزافی صرف بناهای عمومی و زیباسازی شهرها می شود. هواداران حاکم از بخشش های او بهر ه مند می شوند. هنرهای زیبا و صنایع از سوی طبقه حاکم ترویج می شود. شکوفایی و رونق اقتصادی به دنبال می آید.

۴ - دوران انحطاط: شاخص اصلی این دوران شادکامی است. حاکم و محکوم هر دو راضی و خوشحال اند. رفاه و تامین خواسته ها و هوس ها خوی و عادت همه است. در این مرحله دولت به آنچه پیشینیان به دست آورده اند، متکی است و از مقابله در برابر هر قدرتی علیه خود ناتوان می باشد. در این دوران دولت به تدریج رو به فرسودگی و تجزیه می نهد.۵ - دوران سقوط: اسراف در این دوران فراوان است، دولت به پیری رسیده و مرگی تدریجی، دردناک و خشونت بار سرنوشت محتوم آن است. لشکریان مزدور و اداریان برای به چنگ آوردن قدرت حاکم دسیسه سازی می کنند و جز نام و نشان برای حاکم باقی نمی گذارند. سرانجام هجومی از بیرون به حیات دولت پایان می بخشد یا ممکن است دولت آن قدر به انحطاط ادامه دهد که همچون فتیله چراغی که نفت آن پایان یافته است، خاموش شود.