تاریخ انتشار: ۱۱:۳۲ - ۲۳ تیر ۱۳۹۵ - 13 July 2016

صفحه نخست » بین الملل

به قدرت رسیدن زنان ؛ اتفاق یا ورود به عصر مدیریت زنانه جهان؟!

مازیار آقازاده

عصر ایران  - شاید تاریخ 20 ژانویه سال 2017 یک روز خاص در تاریخ جنبش های زنان و حتی تاریخ بشر باشد و آن زمانی است که به احتمال زیاد با پیروزی هیلاری کلینتون نامزد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا برای نخستین بار در تاریخ ، رهبری 3 کشور قدرتمند و بزرگ جهان ( از 6 کشور قدرتمند به لحاظ اقتصادی) در دست زنان خواهد بود.

در صورت پیروزی هیلاری کلینتون در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا برای نخستین بار در تاریخ، رهبری 3 کشور بزرگ و قدرتمند به دست زنان خواهد بود؛ "آنگلا مرکل" صدر اعظم آلمان رهبری بزرگ ترین اقتصاد اروپا و یکی از 5 اقتصاد برتر جهان را خواهد داشت، "ترزا می" نخست وزیر جدید بریتانیا بر یکی از 5 کشوربزرگ دنیا – دارای حق وتو در شورای امنیت -  حکومت خواهد کرد و در سوی دیگر اقیانوس اطلس کلید کاخ سفید و رهبری قدرتمند ترین کشور جهان در دستان هیلاری کلینتون خواهد بود.

 



این نخستین بار در طول تاریخ است که " رهبران زن " به این حد از موفقیت دست خواهند یافت که رهبری 3 کشور از 5 اقتصاد بزرگ جهان را در آن واحد به دست می گیرند.

این اتفاق نادر درون خود دارای نکات جالب تر حاشیه ای نیز هست از جمله اینکه :

1- تشابهات " ترزا می" و "آنگلا مرکل" جالب است . این دو رهبر اروپایی پدرانشان کشیش بوده و هر دو با وجودی که متاهل اند، اما فاقد فرزند هستند.

2-  نکته جالب دیگر با نخست وزیری "ترزا می" حلقه مدیریت سیاسی زنان بر بریتانیا تکمیل تر شد:  "ملکه الیزابت دوم" بیش از 64 سال است که پادشاه این سرزمین است، خانم "نیکولا استرجن" وزیر اول اسکاتلند است، خانم " روث دیوید سون" – 38 ساله و خبرنگار سابق بی بی سی -  رهبر حزب استقلال اسکاتلند و خانم "آرلن فاستر" وزیر اول ایرلند شمالی و بالاخره منصب رهبری حزب کارگر بریتانیا نیز از سوی خانم " آنجلا ایگل" به چالش کشیده است.

 


"اتفاق" یا "روند" ؟

اما نکته مهم که تلاش می شود در این نوشتار به آن پاسخ داده شود این است که آیا اتفاقات اخیر سیاسی در آمریکا و بریتانیا تنها یک اتفاق و از سر تصادف هستند یا اینکه از روند ورود به یک عصر جدید از" مدیریت زنانه جهان"* خبر می دهند؟


نگارنده بنا بر دلایلی که در ادامه خواهد آمد بر این گمان است : با وجودی که به رهبری رسیدن زنان بر کشورهای بزرگ جهان اتفاقی مهم و نادر بوده و نشان از روند کلی پیشرفت جایگاه زنان در مناصب سیاسی و اجرایی جهانی است، اما نخست وزیری ترزا می و احتمال ریاست جمهوری هیلاری کلینتون به هیچ وجه نشانه هایی به دست ناظران بین المللی نمی دهد که نتیجه بگیرند جهان وارد یک عصر جدید از " مدیریت زنانه" شده است و یا حتی خواهد شد.

به بیان دیگر همه این اتفاقات همزمان را می توان از منظر تصادف و اتفاق نگریست. برای مثال خانم کلینتون در سال 2008 نیز سودای کسب منصب ریاست جمهوری را داشت و تا آخرین پیچ های رقابت درون حزبی دموکرات ها نیز دوشادوش اوباما حرکت کرد، اما در نهایت این باراک اوباما بود که توانست او را در ماراتن نفسگیر رقابت های درون حزبی ، از نفس بیندازد.

برای دیگر رهبران زن نیز همین گزاره صادق است. برای مثال اگر دیوید کامرون از سمت نخست وزیری استعفا نمی داد و یا اگر بوریس جانسون – شهردار سابق لندن و یکی از رهبران اصلی جنبش برگزیت – برای کسب مقام نخست وزیری تمایل نشان می داد شاید قبای نخست وزیری به خانم "ترزا می " نمی رسید.

بنابراین  کسانی که به دنبال استخراج یک نظریه و پارادایم از تحولات سیاسی هفته های اخیر در بریتانیا و آمریکا هستند ؛ باید به این نکته توجه داشته باشند که به رغم وجود برخی تشابهات و با وجود مهم بودن تحولات صورت گرفته از منظر جایگاه زنان در کسب مناصب عالی رهبری جهانی، اما به همین سادگی ها نمی توانند ادعای وارد شدن به یک عصر جدید " زنانه " در سیاست بین المللی را مطرح کنند و حتی برخی از آنها به دنبال "آزمودن " نظریه های فمنیستی در کارگاه عملی رهبری " کلینتون و ترزا می" بر آمریکا و بریتانیا باشند.

برخی از منتقدان وطنی پارادایم های "لیبرال" و "فمنیستی" روابط بین الملل در روزهای اخیر و با مطرح شدن زمزمه به قدرت رسیدن رهبران زن در آمریکا و بریتانیا از هم اکنون سازهای خود را برای اثبات این فرضیه کوک کرده اند که با انتخاب  "ترزا می" به نخست وزیری بریتانیا و احتمال انتخاب "هیلاری کلینتون" به ریاست جمهوری آمریکا یک کارگاه عملی برای آزمون نظریات فمنیستی در روابط بین الملل پدید آمده است. از نظر اینها اگر در دوره رهبری این زنان میزان خشونت در روابط بین المللی به نحو محسوسی کاهش نیابد، بطلانی بر نظریه فمنیست ها خواهد بود ؛ فمنیست هایی که مدعی اند در صورتی که چهره سیاست جهانی زنانه شود، میزان خشونت کاهش می یابد.

 



این منتقدان البته به دو نکته توجه ندارند :

1-  نخست اینکه احتمال رهبری همزمان 3 زن بر سه کشور قدرتمند جهان ، به هیچ عنوان به معنای زنانه شدن چهره سیاست بین المللی نیست. هنوز در آمارهای جهانی ، زنان در مقایسه با مردان کمتر از 5 درصد از مناصب عالی سیاسی را در دست دارند . در بریتانیا با وجودی که عمده رهبران سیاسی احزاب مهم و نخست وزیر به دست زنان افتاده است اما نسبت زنان به مردان در مقام های اجرایی همچنان پایین تر است و تعداد زنان کابینه  کمتر از مردان بوده و نسبت تعداد زنان به مردان در پارلمان 1 به 2 است.


2- هنوز و با وجودی که زنان توانسته اند به منصب رهبری بزرگ ترین کشورهای جهان دست یابند اما آمارها نشان می دهد سهم زنان از مدیریت بر اقتصاد جهانی بسیار پایین تر از مردان است.

هنوز هیچ زنی نتوانسته است به ریاست یکی از 10 شرکت بزرگ اقتصادی جهان دست یابد و هنوز مردان با اکثریت بالای 90 درصد بر هیات مدیره های 500 شرکت بزرگ اقتصادی جهان تسلط دارند.
"قدرت" در جهان قرن بیست و یکم "مفهومی منشوری " است و از متغیرهای زیادی تشکیل شده است که قدرت سیاسی یکی از آن مولفه هاست و در دنیای جدید جایگاه قدرت نرم و قدرت اقتصادی بسیار مهم تر از قدرت سخت و قدرت رهبری سیاسی است.

از همین رو با وجودی که احتمال رهبری همزمان 3 زن بر 3 کشور بزرگ و مهم آمریکا، بریتانیا و آلمان اتفاقی بی سابقه و مهم به شمار می رود و به طور قطع تاثیراتی را نیز در عرصه روابط بین الملل خواهد داشت، اما به گمان نگارنده این تاثیرات به حدی نخواهد بود که از ورود به یک عصر جدید "مدیریت زنانه جهان" سخن برانیم.

 نکته پایانی اینکه به قدرت رسیدن همزمان زنان در چند کشور مهم اروپایی و آمریکا اگر از منظر دهه ها و سده ها جنش کسب حقوق مدنی و سیاسی برای زنان نگریسته شود در ادامه این روند می تواند باشد اما اگر مراد  از " روند " آغاز یک دوره جدید از مدیریت زنانه بر جهان باشد، نگارنده این معنا را از این اتفاقات مهم سیاسی در نمی یابد.

* نفس دو گانه کردن " مدیریت مردانه" و" مدیریت زنانه" از نظر بسیاری از ناظران روابط بین المللی محل بحث و مناقشه است و بسیاری از ناظران دیدگاه های جنسیتی و تحلیل جنسیتی روابط بین المللی را بر نمی تابند و آن را علمی و مبتنی بر واقعیات نمی دانند.